شعر هیئت

اشعار آئینی

.

.

۱۲ مطلب با موضوع «امام کاظم (ع)» ثبت شده است

احوال من از این تن تب دار روشن است

زندان من به چشم گهربار روشن است

 

از صبح تا غروب که حبسم به زیر خاک

تا صبح حالم از دم افطار روشن است

 

این سال ها که سخت گذشته برای من

دم به دمش ز آه شرربار روشن است

 

شد بی ستاره حال و روز آسمانت

انگار رفته راحتی از آستانت

 

هر روز حبست گشت آقا فاطمیه

رفته به زهرا مادرت قد کمانت

 

اشک دو چشم آسمان ها در می آید

شلاق ها وقتی که می افتد به جانت

 

زآتش دلِ من صحبتی نکن نامرد

سکوت سبز مرا غیرتی نکن نامرد

بزن تمام تنم را کبود کن اما

به نام فاطمه بی حرمتی نکن نامرد

 

فقط نه قلب زنِ زشت کاره میشِکند

که در غمم دلِ هر سنگ خاره میشِکند

 

چنان زده است که بعضی از استخوانهایم

ترک ترک شده با یک اشاره میشکند

 

کشیده خوردم و امروز خوب فهمیدم

میان گوش چرا گوشواره میشکند

 

بر روی لب هایت به جز یا ربنا نیست

غیر از خدا ، غیر از خدا، غیر از خدا نیست

 

زنجیر ها راه گلویت را گرفتند

در این نفس بالا که می آید صدا نیست

 

چیزی نمانده از تمام پیکر تو

انگار که یک پوستی بر استخوانی است

 

به شاخه ی گل احساس من لگد می زد

ز روی دشمنی و کینه وحسد می زد

 

مرا به جرم خطایی که مرتکب نشدم

هزار مرتبه با تازیانه حد می زد

 

درون سینه ی خود عقده ها ز خیبر داشت

به استناد همان مدرک و سند می زد

 

همیشه موقع سیلی زدن‏‏‎‎، به لبخندی

به اهلبیت نبی حرف های بد می زد

 

اگر اجل به سراغم نمی رسید آنجا

گمان کنم که مرا تا الی الابد می زد

 

دلم از دوری اهل وطنم میسوزد

نه فقط دل، که سراپای تنم میسوزد


قُوَتی نیست که لب وا کنم و ناله کنم

روزه ام ، خُشکی دور دهنم میسوزد


آنقدر زخمی ام از شوری یک قطره ی اشک

گاه گاهی همه جای بدنم میسوزد


 

شمیم زلف تورا بادها کجا بردند

مقام قدِّ تورا خاکها چرا بردند

 

چگونه باب حوائج نخوانمت ای پیر

که حمله بر تو چنان باب،حلقه ها بردند

 

درختها به مقام تو غبطه ها خوردند

که دست را ز دلِ خاک بر دعا بردند

 

تو پیری و به خدا صحبت از جنین کردی

تورا به هفت سیه چال،بیصدا بردند

 

بیهوده قفس را مگشایید پری نیست

جز مُشتِ پری گوشه ی زندان اثری نیست

 

در دل اثر از شادی و امّید مجویید

از شاخه ی  بشکسته ی امّید ثمری نیست

 

گفتم به صبا دردِ دل خویش بگویم

امّا به سیه چال ، صبا را گذری نیست

 

زندان تیره از نفسش روشنا شده
صد یاکریم گاه قنوتش رها شده
تا دیده کنج خلوت زندان، شکسته بال
در سجده آمده همه جانش دعا شده
از فتنه های سلسله تیرگی تنش
هر بند شرح واقعه نی نوا شده

هر لحظه ای که آمد و از من خبر گرفت
حالات سجده های مرا در نظر گرفت

می دید عاشقانه مناجات می کنم
اغلب سراغی از من عاشق،سحر گرفت

نفرین به ضربه ای که نماز مرا شکست
رویم ز ضرب دست یهودی اثر گرفت

چه عالمی ست عالم باب الحوائجی

با توست نورِ اعظم باب الحوائجی

 

مهر تو است حلقه‌ی وصل خدا و خلق

داری به دست خاتم باب الحوائجی

 

در عرش و فرش واسطه‌ی فیض و رحمتی

بر دوش توست پرچم باب الحوائجی

 

در آستانه‌ی تو کسی نا امید نیست

آقا برای ما همه باب الحوائجی

 

بی شک شفیع ماست نگاه رئوف تو

در رستخیز واهمه باب الحوائجی

 

دیوانه‌ی سخای ابا الفضلی توام

مانند ماه علقمه باب الحوائجی

 

صحن و سرات غرق گل یاس می شود

وقتی که میهمان تو عباس می شود